بدرقه‌ای که در تاریخِ عاطفه ایران ماندگار شد؛

آقای مظلوم؛ خداحافظ...

۶۳ بازدید
آقای مظلوم؛ خداحافظ...
به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «صبح قزوین»؛ از نیمه‌های شب، شهر دیگر آن شهرِ همیشگی نبود. خیابان‌ها، میدان‌ها، و حتی نفسِ باد، رنگ دیگری گرفته بودند؛ گویی همه‌چیز از ساعتی پیش، خود را برای وداعی بزرگ آماده کرده بود.

از دورترین شهرها و روستاهای ایران، از کوهستان‌های سرد و دشت‌های دور، از جنوبِ شرجی و شمالِ مه‌گرفته، از شرق و غرب، مردمی آمده بودند که خواب را در چشم‌هایشان جا گذاشته بودند و راه را با اشک و شوق پیموده بودند تا برای آخرین بار، کنار پیکر پاک رهبر شهیدشان بایستند. جمعیتی میلیونی، بی‌آنکه کسی دیگری را دعوت کرده باشد، خود را به صحنه‌ای رسانده بود که تاریخ، تا سال‌ها بعد، همچنان از شکوه آن خواهد گفت.
 
از همان نخستین ساعات بامداد، می‌شد فهمید این وداع، فقط یک مراسم تشییع نیست؛ یک مکتب است که در خیابان راه می‌رود، یک عشقِ جمعی است که به صورت اشک و شعار و سکوتِ سنگین خود را نشان می‌دهد.


پیرزنی قد خمیده با دستان لرزان، تسبیح در مشت، زیر لب نام او را زمزمه می‌کرد و می‌گفت: سی‌وهفت سال است کنار او نفس کشیدیم؛ امروز آمده‌ام بگویم اگر کوتاهی کرده‌ام، اگر کم گذاشته‌ام، اگر آن‌گونه که باید همراه نبودم، حالا آمده‌ام جبران کنم.

زن جوانی که یک کودکش در کالسکه و دیگری را در آغوش گرفته بود اشک می‌ریخت و می‌گفت: بزرگترین پناهمان را ازدست دادیم او پدر همه ما بود و باید بدون او زندگی کنیم و این سخت‌ترین امتحانی است که باید پس دهیم.
 
تهران، امروز، در آستانه یک غروبِ غریب ایستاده بود؛ غروبی که به‌جای آرامش، شوری از اندوه در آن موج می‌زد. مردمی که از نخستین ساعات صبح در خیابان‌ها ایستاده بودند، ماشین حمل پیکرهای مطهر به سختی حرکت می‌کرد و در هر قدم موجی از گریه و فریاد و صلوات در فضا می‌پیچید.



کسی نمی‌خواست باور کند این آخرین دیدار است. هر نگاه، آخرین نگاه بود؛ هر دستِ بلندشده، آخرین سلام؛ و هر اشک، گویی برای سال‌های طولانی دلتنگی ذخیره می‌شد.

چه بسیار کسانی که با چشم‌های سرخ، فقط یک جمله می‌گفتند: این آخرین دیدار است و دیگر سیدعلی را نخواهیم دید و همین جمله، مثل خنجری آرام و بی‌صدا بر دل جمعیت می‌نشست.
در میان سیل جمعیت، چهره‌ها داستان خودشان را داشتند. دانشجویی که از شهر دیگری آمده بود، می‌گفت تا حالا توفیق نشده بود که ایشان را حضوری ببینم سال‌ها نام او را در کلاس‌ها، در کتاب‌ها، در سخنرانی‌ها و شنیده بود و امروز آمده تا با چشم خود ببیند که یک ملت چگونه پدر معنوی‌اش را بدرقه می‌کند.


کارگری که از شب قبل کار را رها کرده بود، با شانه‌های خسته اما سری بالا، می‌گفت: «او برای من فقط یک رهبر نبود؛ در سختی‌ها پناه بود، در تردیدها نشانه بود، و در روزهای دشوار، صدایی بود که ما را سرپا نگه می‌داشت.

آنچه در این مراسم بیش از همه چشم را می‌گرفت، نه فقط عظمت جمعیت، که کیفیتِ سوگ بود؛ سوگی آمیخته با عشق، احترام، و حسِ بدهکاری. مردم تنها برای فقدان یک شخصیت نیامده بودند، برای وداع با بخشی از خاطره جمعی خود آمده بودند.



برای خیلی‌ها، این روز، روزِ حساب بود؛ حسابِ دل با سال‌هایی که گذشت و فرصت‌هایی که شاید از دست رفت و چه جبران باشکوهی بود این حضور؛ جبرانی که نه در سخن، که در اشک، در قدم‌های آهسته، که ماشین حمل پیکر را همراهی می‌کردند و در نگاه‌هایی که لحظه‌ای از آن پیکر مقدس جدا نمی‌شد، معنا پیدا می‌کرد.



پیکر مطهر رهبر عزیز و شهیدمان فردا رهسپار قم می‌شود و پس از آن، دو روز در کربلا و نجف معلی، جایی که سال‌ها دوری را جبران خواهد کرد؛ جایی که دل‌های عاشق، به‌جای قدم، جان خود را پیش پای او می‌ریزند. چه تصویر عجیبی: اربابِ دل‌ها را نه با پا، که بر دوشِ عاشقانش در تابوت زیارت کردن؛ صحنه‌ای که در آن، مرز میان زیارت و وداع، میان سوگواری و افتخار، از میان می‌رود و تنها محبت می‌ماند.
 
و آنگاه، پس از این سفرِ آسمانی و زمینی، کاروانِ اندوه به سوی مشهد خواهد رفت؛ میعادگاه همیشگی‌اش، شهری که سال‌ها برای او نه فقط مقصدی جغرافیایی، که آرامگاهی در دل و دعا بود. آنجا، در کنار بارگاهِ خورشید، در خاکی که بوی زیارت و دلدادگی می‌دهد، جسمِ پاکش به خاک سپرده خواهد شد؛ اما حقیقت این است که او پیش از آن، در دل میلیون‌ها انسان به ودیعه گذاشته شده است.
 
چه کسی می‌تواند بگوید انسانی که این‌گونه بدرقه می‌شود، فقط در یک مکان دفن شده است؟ او در حافظه جمعی مردمانش، در اشک‌های همین امروز، در اشک‌های روان مادران، در نگاهِ استوارِ پدران، و در قامتِ نسل‌هایی که او را ندیده‌اند اما دوستش داشته‌اند، برای همیشه زنده خواهد ماند.


در این وداع بزرگ، اندوه و غم و گریه به یک زبان مشترک بدل شده بود. هر کس که می‌گریست، انگار برای همه می‌گریست. هر کس که سکوت می‌کرد، سکوتش از هزار سخن رساتر بود. همه می‌دانستند که با رفتن او، فصل دیگری از زندگی آغاز می‌شود؛ فصلی که در آن باید جای خالی‌اش را با یادش، با راهش، با خاطره‌اش و با مسئولیت بیشتر پر کرد. و شاید همین، سنگین‌ترین بخش ماجرا بود اینکه مردم، او را نه فقط از دست‌رفته، بلکه به‌سختیِ یک امانتِ بزرگ در دل خود احساس می‌کردند.
 
امروز، شهر زیر بار اشک خم شد، اما نشکست. خیابان‌ها از جمعیت لبریز شد، اما به هم نزدیک‌تر شدند. دل‌ها شکست، اما از همان شکست، عهدی تازه زاده شد؛ عهدی برای وفادار ماندن به راهی که او نشان داده بود، برای آنکه سال‌های آینده، تنها روایتِ فقدان نباشند، بلکه روایتِ ادامه دادن باشند.

مردم آمدند تا بگویند: با تو‌ خداحافظی نمی‌کنیم چون یقین داریم که خیلی زود با امام زمانمان برمی‌گردی.

و این‌گونه بود که بدرقه‌ای عظیم، به درسی بزرگ از عشق بدل شد؛ درسی که می‌گفت بعضی انسان‌ها فقط زندگی نمی‌کنند، بلکه در تاریخِ عاطفه یک ملت، ریشه می‌دوانند. رفتنِ آنان، پایان نیست؛ آغازِ نوعی حضورِ عمیق‌تر است. حضوری که در غیابشان بیشتر حس می‌شود، در نبودشان روشن‌تر می‌شود، و در دلتنگی برایشان، هر روز تازه‌تر می‌شود.

امروز مردم نه فقط یک پیکر، که یک دوره از زندگی خود را بدرقه کردند. و شاید به همین دلیل بود که اشک‌ها، چنین بی‌امان می‌ریختند چون همه می‌دانستند که بعد از این، دیگر چیزی در جای خود باقی نخواهد ماند، جز خاطره‌ای عظیم، دلی پر از حسرت، و عشقی که تا سال‌ها بعد، از زبان نسل‌ها تکرار خواهد شد.

انتهای خبر/

مطالب مرتبط