روایت قزوینی‌ها از بدرقه‌ پدر امت؛

من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

۵۴ بازدید
من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «صبح قزوین»، نهم اسفند ۱۴۰۴، روزی که در خاطر این ملت تا ابد ماندگار خواهد بود. در حمله‌ای ناجوانمردانه و تجاوزکارانه از سوی دشمنان آمریکایی-صهیونیستی، پدری از میان ما رفت، رهبری که سال‌ها با تدبیر و هوشمندی، کشتی انقلاب را در طوفان‌های سخت هدایت کرد؛ اما دشمنان غافل از آن بودند که این جنایت، پایان یک مسیر نبود؛ بلکه آغازی شد بر خیزشی عظیم‌تر و عهدی محکم‌تر.

پس از ماه‌ها انتظار و تمهیدات امنیتی، سرانجام مراسم وداع و تشییع پیکر مطهر رهبر شهید، با شکوهی بی‌نظیر از تهران آغاز شد، سپس در قم ادامه یافت و در نجف و کربلای معلی با حضور خیل عظیم عاشقان، به عزتمندانه‌ترین شکل ممکن در حال برگزاریست.

گزارش پیش‌رو، روایت تعدادی از شهروندان قزوینی است که در این مراسم روحانی حضور یافته و پس از بازگشت، از احساسات و نجواهای خداحافظی خود با امام شهیدشان گفتند.



احساس فرزندی را دارم که پدر از دست داده

رعنا زارعی، بانوی جوان قزوینی، با چشمانی که همچنان بارانی بود، در گفتگو با خبرنگار صبح قزوین گفت: توفیقی عظیم بود که در مراسم بدرقه امام شهیدمان، پدر عزیزمان، حضور یافتم. سال‌ها شاهد رهبری مدبرانه، فداکارانه و هوشیارانه‌اش بودیم که همواره ملت را به سوی قله‌های اقتدار و عزت رهنمون می‌کرد.

وی سخنش را اینگونه ادامه داد: ما برای بدرقه پدر امت رفته بودیم. آن حضور چندمیلیونی، شگفت‌آور و بی‌نظیر بود؛ مردمی که نه از روی تکلیف که از سرِ شوق و قدردانی، گرد پیکر مطهرش حلقه زده بودند. در میان آن اقیانوس، پشت سر خودروی حامل پیکر امام حرکت می‌کردم و احساس می‌کردم انگار جان از تنمان می‌رود.

این شهروند قزوینی با اندوهی عمیق بیان کرد: تابِ جدایی از اماممان را نداریم، برای همین پس از بدرقه در تهران، بی‌درنگ عازم قم شدیم. می‌خواهیم در پی آقایمان قدم برداریم و محکم به ایشان بچسبیم و بگوییم «نرو»، اما هر لحظه که می‌گذرد، سنگینی وداع را بیشتر حس می‌کنیم و باور می‌کنیم که رهبرمان دیگر در میان ما نیست. او را بدرقه می‌کنیم تا در جوار امام رئوف، برای ابدیت در آرامش قرار گیرد.

صدایش لرزید و با بغضی فروخفته گفت: حالم را نمی‌توانم توصیف کنم؛ حس فرزندی است که پدر از دست داده. از نهم اسفند، دل‌هایمان یتیم است. تا همین چند روز پیش باور نمی‌کردیم، می‌گفتیم دروغ است، شایعه است؛ اما این روزها فهمیدیم که امام ما برای همیشه می‌رود و یتیمی را به تمام معنا درک می‌کنیم.

عهدی محکم با امام شهید

وی در ادامه با صلابت و قاطعیت ادامه داد: با امام خود عهد بستیم، عهدی محکم که ما مدعیان جان‌فدایی آقا، تا ابد جان‌فدای واقعی خواهیم بود. برای امام شهیدمان نتوانستیم جان بدهیم، اما برای امام جوانمان، آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، جان‌فدا خواهیم شد.



زارعی خاطرنشان کرد: به امام شهیدمان گفتیم که محکم پشتِ نایب جدید امام زمان(عج) ایستاده‌ایم و در مسیر مبارزه با ظلم و استکبار، با شیاطین و آمریکای جنایتکار و رژیم کودک‌کش اسرائیل، استوار خواهیم ماند.

وی در پایان با لحنی آتشین تاکید کرد: ما انتقام خونِ امام شهید و تمام شهدا را خواهیم گرفت. ما خونخواهیم و تا ابد با آمریکا و اسرائیل، پدرکشتگی داریم و تا رسیدن به نتیجه، دست از پا نخواهیم نشست. ما عهد بستیم و بر سر عهد خویش، پابرجاییم.

پیکانی دوسویه میان مردم و امام

سمیه رضایی دیگر شهروند قزوینی با نگاهی تأملی و صدایی پر از شور، چنین روایت کرد: به گمان من هرکس در مراسم وداع حضور یافت، داستان و قصه خود را داشت. حاضران از نگاه من برگزیدگانی بودند؛ نه به آن معنا که دیگران بی‌نصیب‌اند، اما آنان که در آن جمع عظیم جای گرفتند گویی همانند یاران خاص کربلا، نظر ویژه‌ای شامل حالشان شد. من خود را در میان آن دریای بیکران، نه قطره که ذره‌ای به اندازه سرسوزن نیز نمی‌دانم.

وی در ادامه به نکته‌ای ظریف اشاره کرد و ادامه داد: ارتباط مردم با امام شهید، چون پیکانی دو سویه بود؛ پیکانی که به قلب، عاطفه و حتی منطق هر دو طرف راه داشت. مردم صرفاً از روی احساس در این مراسم نبودند؛ بلکه نوعی عقلانیت ژرف در این حضور موج می‌زد. گریه‌ها نیز از سر عادتِ از دست دادن یک عزیز نبود؛ گویی به حریم اقتدار و غرور ملی‌ آنها تعرض شده بود و با بغضی فروخفته و خشم آشکار در این مراسم شرکت کردند. من دقیقاً چنین حسی داشتم.



خدا قوت به پدری که به آرزویش رسید

این بانوی قزوینی از انگیزه حضور خود در مراسم وداع چنین گفت: من آمده بودم تا نخست به آقای شهید «خدا قوت» بگویم و تبریک بابت سرانجامی که سال‌ها تمنای آن را داشتند و بالاخره به آرزوی دیرینه‌یشان یعنی شهادت، رسیدند. سپس در هر گام ابراز دلتنگی کنم و اعلام کنم که آمده‌ام تا هیچ رهبر و مقتدایی، چه رسد به نایب امام زمان (عج)، در جامعه اسلامی تهدید نشود و به شهادت نرسد. حضورم نه از سرِ دلتنگی صرف، که به خاطر ادای وظیفه بود.

وی با بیانی پر از امید و دعا تصریح کرد: به آقای شهید گفتم: قدم‌های مرا ببین و بپذیر و پس از این، دعاگوی من باش همانگونه که عمری من دعاگوی سلامتی و عاقبت‌بخیری شما بودم. شما نیز دعاگوی سلامت قلب و نفس و عاقبت من باشید.

صحنه‌هایی از محبت و همدلی در میان غم

رضایی با اشاره به صحنه‌های تاثیرگذار چنین یاد کرد: مردم دل‌شکسته بودند، اما دل‌هایشان برای هم می‌سوخت، برای هم می‌تپید و به یکدیگر محبت می‌کردند؛ هر طور که می‌توانستند، حتی با دادن جرعه‌ای آب، لبخندی یا دستی بر شانه عزاداری برای آرامش قلب زخم‌خورده‌اش یا کمک به مادرانی که با فرزندان خردسال در مراسم حاضر شده بودند، صحنه‌هایی بود که در وصف نمی‌گنجد.

وی سخنش را اینگونه به پایان برد: این تجربه را تاکنون در زندگی نداشتم، گویی غمی بزرگ چون ابری سیاه، بر آن مراسم سایه افکنده بود.



مصلای تهران بی ‌آن قامت رفیع، چه غریبانه و بی‌صاحب مانده

امیرعلی محمدی، جوان قزوینی با چشمانی که از اشک، تَر بود آهی کشید و اظهار کرد: به خدا سوگند که دلم در بند او بود، من و همه کسانم، عاشقانه دوستش داشتیم. حضور در آن مراسم، در کنار پیکر مطهرش و هم‌نفس با آن خیل عظیم، دلم را از آرامشی وصف‌ناپذیر انباشت.

وی با غمی بزرگ در دل که در سیمایش ظهور یافته بود، چنین گفت: اما اکنون، دلم از یتیمی می‌تپد. خانه‌مان بی‌او، چون خانه‌ای بی‌پدر است و مصلای تهران بی ‌آن قامت رفیع، چه غریبانه و چه بی‌صاحب مانده. این فراق، این غم، بر دلم بسیار سنگین است.

روایت مادری از گرمای عشق در روزهای سوزان

نفیسه قاسمی، مادری قزوینی که با خانواده در مراسم شرکت کرده بود، با صدایی لرزان و چشمانی خیس از اشک، روایتش را اینگونه آغاز کرد: مراسم روز تشییع در تمام لحظاتش مرا به یاد اربعین انداخت؛ از گرمای سوزان تابستان گرفته تا مردمی که همگی به یک مقصد روان بودند. ما به سمت میدان آزادی رفتیم و در آنجا منتظر آمدن ماشین حامل پیکرها بودیم.

وی افزود: مردم بی‌تاب بودند، به معنای واقعی. یک ساعت تمام زیر آفتاب داغ ایستادیم، گریه کردیم، سینه زدیم، شعار دادیم تا اینکه خبر رسید ماشین حامل پیکرها نزدیک است. مردم به حاشیه خیابان هجوم بردند؛ یکی به سر می‌زد، یکی گریه می‌کرد، من اما چشم به دوردست دوخته بودم و منتظر عبور ماشین از برابر چشمانم.

نجوایی با آقای مظلوم ایران

شهروند قزوینی درباره نجوای قلبی‌اش با امام شهید گفت: در دلم می‌گفتم: ای آقای مظلوم ایران، درست است در دنیا سختی کشیدی، اما شهادتت بسیاری از آدم‌ها را عوض کرد. خون پاکِ تو، بی‌گمان معیاری روشن برای آینده ما خواهد بود.



وی از عظمت حضور مردم چنین یاد کرد: جمعیت حاضر در مراسم پایان نداشت و این برای من امیدوارکننده بود که با وجود تمام کاستی‌هایمان نسبت به آقا، باز هم تنهایش نگذاشتیم. کم گذاشتیم، اما تنها نگذاشتیم. احساس کردم این مردم، کم‌کم آب‌دیده شده‌اند و قابلیت پذیرش ظهور امام زمان(عج) را پیدا کرده‌اند.


به گزارش صبح قزوین، پس از وداعی که در تهران، قم، نجف و کربلا با شکوهی حماسی برگزار شد، کاروان بدرقه همچنان ادامه دارد. پیکر مطهر رهبر شهید، پس از این مراسم باشکوه، عازم مشهد مقدس می‌شود تا در جوار حضرت امام رئوف علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) آرام گیرد. آرامشی که با خون پاکش، پیوندی ابدی با حریم ولایت و عشق خواهد بست.

روایت‌های این شهروندان قزوینی، هر یک گوشه‌ای از آن حماسه بزرگ را به تصویر کشید؛ حماسه‌ای که در آن عشق، وفاداری، اندوه و عزت در هم آمیخته بود.

مردمی که با حضور خود نشان دادند، راه شهید، ادامه‌دار است و عهدشان با او، تا ابد پابرجا. این وداع پایان نبود؛ آغازی بود بر مسیری تازه، مسیری که در آن، پدری جاودان و فرزندانی پایبند، چون نگینی بر تارک تاریخ خواهند درخشید.

انتهای خبر/7003

مطالب مرتبط